تبليغاتX
واقعیت های یک زندگی مشترک

واقعیت های یک زندگی مشترک

اینجا واقعیت های یک زندگی مشترک رو میخونید

مردابي از فراموشي

اين واقعيت ترسناك "عادت " بد جوري ميترساندم . اينكه حتي اگر با بدترين موجود جهان زندگي كني ، باز هم راه حل هايي براي ارتباط پيدا ميشود . اينكه گاهي اوقات اين راه حل ها را با عشق اشتباه ميگيري . 

اين روزها دلتنگم ، اين روزها دلگيرم . در زندگيمان روزمرگي فرياد ميكشد . عشق نيست ، هوا نيست ، نفس نيست ، منم ، تويي ، يك چهار ديواري كه از همه جايش متنفرم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 13:32  توسط سیما  | 

تلاش رويايي

عزيزم چرا وقتي ميخوام ببوسمت صورتتو برميگردوني؟

ميخوام براي بوسيدنم تلاش كني!!!!!!!!!!


بعدا نوشت : به دليل سوالاتي كه براي دوستان پيش اومد بايد بگم كه جنسيت سوال كننده توي اين مطلب مونثه!


بعدا تر نوشت : كلي ذوق كردم اين قالب رو ديدم ، براي همين قالب وبلاگو عوض كردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:55  توسط سیما  | 

طنين صداي عادل فردوسي پور

اين روز ها همه به نحوي دروغگو شدند . وقتي از سر مملكت بگيري همه توي چشمت نگاه ميكنن و دروغ ميگن از اين پاييني ها كه انتظار نداريم .

يكي از روزهاي خوب زندگاني مشترك در ساعتي كه هيچ انتظاري نداري كليد در قفل در ميچرخد :

امروز زود اومدم كه بيشتر با هم باشيم 

ذوق مرگ شديم و با شادي زايد الوصفي پيشنهاد بيرون رفتن و گشت و گذار داديم !

- بيرووووون؟! نميشه كه ؟

-چرا ؟

- بزن شبكه 3 فوتبال شروع شد ، تازه 5 دقيقه هم دير رسيدم!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:53  توسط سیما  | 

سخن نگفتنت

چه روزهاي سختي است ،

روزهاي ديدنت و نبودنت

روزهاي شنيدن صدايت و سخن نگفتنت

سخن نميگويد ديگر ، نميگويد . از بس كه زل زده به من گاه فكر ميكنم چشمهايش فقط مستقيم را ميبينند . گاه وقتي انتظارهاي عاشقانه دارم همچنان نگاهم ميكند كه احساس ميكنم يك عدد موجود عجيب الخلقه ي تازه از اتوبوس باغ وحش پياده شده هستم . خوب كف دستش مو ندارد ديگر ، يكي نيست بگويد با اين همه بيل و كلنگ و چكش افتاده اي كه موي كجايش را بكني بچسباني به كف دستش كه در انتظارات عاشقانه ي بعدي ات بخواهي عشقت را از كف دستش بيرون بياوري .

نيست ديگر ، آقا جان نيست ، بفهم ، نيست ! حالا اين آقاي محترم مدام آبرو داري ميكند ميگويد -دوستت دارم - دور براي چه برميداري كه بيشترش را بگويد ، كه زمزمه كند ، كه به آسمان ببردت ، كه هوايي ات كند، كه مشتاق ات كند . همين است كه هست ديگر ، تمام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 1:8  توسط سیما  | 

جاي خالي عشق

- عزيزم يه كم حرفاي قشنگ در گوشم بگو

- ها ؟

- منظورم زمزمه هاي عاشقانه ست

- ها ؟

- هيچي عزيزم ، شوخي ميكردم . بگير بخواب

- آها !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 1:30  توسط سیما  | 

فساد اخلاقی , جامعه ایرانی , زلزله

نميدونم بالاخره  قراره از آنفلوانزاي خوكي بميريم يا كمبود آب و برق و اكسيژن ! ولي از قرار  اين همه بلا كم بود ، حالا كه چند روزيه تصميم گرفتم شكوفه هاي عشق به آقاي همسر رو توي وجودم رشد بدم!!!!!! و كلي برنامه هاي ريز و درشت ريختم ، اين دفعه قراره از زلزله بميريم . به قول معروف مملكته داريم؟؟!*

 

 

* فقط همين دو كلمه برگرفته از مملكته داريم . اينم گفتم كه خداي نكرده مشكلي با  كپي رايت نداشته باشم . زندگيه ديگه . ديدي فردا فحشا زياد شد !!! زلزله اومد مرديم . مديون نباشم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 17:57  توسط سیما  | 

ميخوابيم

با همه ميتوني بخوابي ، اما با هر كسي نميتوني بيدار بموني . قصه ي ماست . با هم ميخوابيم ، اما دريغ از دو ساعت بيدار موندن نصفه شب و چهار تا حرف درست حسابي و اعتراف هاي يواشكي . دلم لك زده واسه درد دل هاي  ساعت 4 صبح توي رختخواب .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:52  توسط سیما  | 

صحنه ای از زندگی مشترک

زندگی مشترک هزار نوع پیچیدگی دارد که اینجانب به تازگی و ناگهان با یکی از آنها آشنا شدم .

داستان اینگونه اتفاق می افتد که آقای همسر خرناس میکشد ، خانم همسر برای فرار در سالن پذیرایی و روی کاناپه میخوابد .روزی به طور اتفاقی اقای همسر به خانم میگوید که دلمان میگیرد تو اینجا میخوابی و احساسمان این است که اینجانب را دوست نداری . خانم برای جلوگیری از این احساس همان شب در اتاق میخوابد به این امید که عشق قرار است در زندگی مشترک شکوفه بزند . نزدیک های ساعت چهار صبح و باز هم به صورت اتفاقی خانم چشمانش را گشوده و با صحنه ای شگفت انگیز مواجه میشود . آقای همسر بالش و پتو به دست از اتاق خارج میشود .

خانم همسر : کجا میری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقای همسر : میرم که خر و پفم اذیتت نکنه.......!!!!

.............................................................................................

پانوشت : توی پست قبلی خیلی از دوستان پیشنهاد زد و خورد  رو داده بودند و اینجانب لازم دیدم همینجا با شرمندگی اعلام کنم که همسر محترم حتی یک جای سالم هم روی بدنش نمانده و همچنان هم خر و پف میکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 21:59  توسط سیما  | 

خوابیدن یا شنیدن ، مساله این است !

امان از دست خرناس های شبانه که خواب شبت را زهرمار میکند . یکی نیست بگوید دردت چه بود که تختخواب یک نفره ی خانه ی پدری را رها کردی و آمدی جایی خوابیدی که باید شب تا صبح گوش هایت را عایق بندی کنی شاید چند لحظه خواب به چشمانت راه یابد.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 21:42  توسط سیما  | 

سهم من

سهم من از زندگی مشترک ، یک کاناپه ی سه نفره برای نخوابیدن های نیمه شب .
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 12:28  توسط سیما  | 

عیدی

عیدی اولین سال زندگی مشترک پنج تا سررسید گرفتم از همسر محترم!

باید خوشحال باشم چون هیچ کس تا حالا پنج تا سررسید سازمانی عیدی نگرفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 14:5  توسط سیما  | 

هزارتو

زندگی عجب هزارتوی پر پیچ و خمی داره .

یه روزی فکر میکنی باید به یه جایی برسی و اون روز احتمالا قراره بهترین و دل انگیزترین روز زندگی ات باشه و از اون روز به بعد درهای ابدی بهشت به روت باز میشه و دیگه دردی نیست ! روزها میگذره ، سالهای سختی رو پشت سر میگذاری ، به اون روز میرسی ! اما چیزی تغییر نکرده .فکر میکنی خوابی ، شاید اون روز هنوز نرسیده ، شاید هنوز نمیفهمی . دیگه حتی فکر نمیکردی که توی زندگی مشترک دلت رویاهای عاشقانه بخواد .

قصه این روزا با قصه روزای نوجوونی ام خیلی فرق داره . از عشق خیلی خبری نیست . ترس جای همه چیز رو گرفته .دیگه حتی نمیتونی گریه ی تنهایی داشته باشی

میان ماه من تا ماه گردون ، تفاوت از زمین تا آسمان بود ...  .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 15:46  توسط سیما  | 

شروع

اینجا میخوام از واقعیت های یه زندگی مشترک بگم . چون احساس میکنم که خیلی ها هم مثل من فکر میکردند و به دنبال یه زندگی عاشقانه و سیندرلایی ازدواج کردند ولی بدجوری سرشون خورد به دیوار .

شاید اینجا جایی باشه که بتونم بالاخره حرفمو به یکی بزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 15:38  توسط سیما  |