مردابي از فراموشي
اين روزها دلتنگم ، اين روزها دلگيرم . در زندگيمان روزمرگي فرياد ميكشد . عشق نيست ، هوا نيست ، نفس نيست ، منم ، تويي ، يك چهار ديواري كه از همه جايش متنفرم .
اینجا واقعیت های یک زندگی مشترک رو میخونید
اين روزها دلتنگم ، اين روزها دلگيرم . در زندگيمان روزمرگي فرياد ميكشد . عشق نيست ، هوا نيست ، نفس نيست ، منم ، تويي ، يك چهار ديواري كه از همه جايش متنفرم .
ميخوام براي بوسيدنم تلاش كني!!!!!!!!!!
بعدا نوشت : به دليل سوالاتي كه براي دوستان پيش اومد بايد بگم كه جنسيت سوال كننده توي اين مطلب مونثه!
بعدا تر نوشت : كلي ذوق كردم اين قالب رو ديدم ، براي همين قالب وبلاگو عوض كردم.
يكي از روزهاي خوب زندگاني مشترك در ساعتي كه هيچ انتظاري نداري كليد در قفل در ميچرخد :
امروز زود اومدم كه بيشتر با هم باشيم
ذوق مرگ شديم و با شادي زايد الوصفي پيشنهاد بيرون رفتن و گشت و گذار داديم !
- بيرووووون؟! نميشه كه ؟
-چرا ؟
- بزن شبكه 3 فوتبال شروع شد ، تازه 5 دقيقه هم دير رسيدم!!!!!!!!!!!
روزهاي ديدنت و نبودنت
روزهاي شنيدن صدايت و سخن نگفتنت
سخن نميگويد ديگر ، نميگويد . از بس كه زل زده به من گاه فكر ميكنم چشمهايش فقط مستقيم را ميبينند . گاه وقتي انتظارهاي عاشقانه دارم همچنان نگاهم ميكند كه احساس ميكنم يك عدد موجود عجيب الخلقه ي تازه از اتوبوس باغ وحش پياده شده هستم . خوب كف دستش مو ندارد ديگر ، يكي نيست بگويد با اين همه بيل و كلنگ و چكش افتاده اي كه موي كجايش را بكني بچسباني به كف دستش كه در انتظارات عاشقانه ي بعدي ات بخواهي عشقت را از كف دستش بيرون بياوري .
نيست ديگر ، آقا جان نيست ، بفهم ، نيست ! حالا اين آقاي محترم مدام آبرو داري ميكند ميگويد -دوستت دارم - دور براي چه برميداري كه بيشترش را بگويد ، كه زمزمه كند ، كه به آسمان ببردت ، كه هوايي ات كند، كه مشتاق ات كند . همين است كه هست ديگر ، تمام .
- ها ؟
- منظورم زمزمه هاي عاشقانه ست
- ها ؟
- هيچي عزيزم ، شوخي ميكردم . بگير بخواب
- آها !
نميدونم بالاخره قراره از آنفلوانزاي خوكي بميريم يا كمبود آب و برق و اكسيژن ! ولي از قرار اين همه بلا كم بود ، حالا كه چند روزيه تصميم گرفتم شكوفه هاي عشق به آقاي همسر رو توي وجودم رشد بدم!!!!!! و كلي برنامه هاي ريز و درشت ريختم ، اين دفعه قراره از زلزله بميريم . به قول معروف مملكته داريم؟؟!*
* فقط همين دو كلمه برگرفته از مملكته داريم . اينم گفتم كه خداي نكرده مشكلي با كپي رايت نداشته باشم . زندگيه ديگه . ديدي فردا فحشا زياد شد !!! زلزله اومد مرديم . مديون نباشم!!!!!!!!
داستان اینگونه اتفاق می افتد که آقای همسر خرناس میکشد ، خانم همسر برای فرار در سالن پذیرایی و روی کاناپه میخوابد .روزی به طور اتفاقی اقای همسر به خانم میگوید که دلمان میگیرد تو اینجا میخوابی و احساسمان این است که اینجانب را دوست نداری . خانم برای جلوگیری از این احساس همان شب در اتاق میخوابد به این امید که عشق قرار است در زندگی مشترک شکوفه بزند . نزدیک های ساعت چهار صبح و باز هم به صورت اتفاقی خانم چشمانش را گشوده و با صحنه ای شگفت انگیز مواجه میشود . آقای همسر بالش و پتو به دست از اتاق خارج میشود .
خانم همسر : کجا میری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقای همسر : میرم که خر و پفم اذیتت نکنه.......!!!!
.............................................................................................
پانوشت : توی پست قبلی خیلی از دوستان پیشنهاد زد و خورد رو داده بودند و اینجانب لازم دیدم همینجا با شرمندگی اعلام کنم که همسر محترم حتی یک جای سالم هم روی بدنش نمانده و همچنان هم خر و پف میکند.
باید خوشحال باشم چون هیچ کس تا حالا پنج تا سررسید سازمانی عیدی نگرفته.
یه روزی فکر میکنی باید به یه جایی برسی و اون روز احتمالا قراره بهترین و دل انگیزترین روز زندگی ات باشه و از اون روز به بعد درهای ابدی بهشت به روت باز میشه و دیگه دردی نیست ! روزها میگذره ، سالهای سختی رو پشت سر میگذاری ، به اون روز میرسی ! اما چیزی تغییر نکرده .فکر میکنی خوابی ، شاید اون روز هنوز نرسیده ، شاید هنوز نمیفهمی . دیگه حتی فکر نمیکردی که توی زندگی مشترک دلت رویاهای عاشقانه بخواد .
قصه این روزا با قصه روزای نوجوونی ام خیلی فرق داره . از عشق خیلی خبری نیست . ترس جای همه چیز رو گرفته .دیگه حتی نمیتونی گریه ی تنهایی داشته باشی
میان ماه من تا ماه گردون ، تفاوت از زمین تا آسمان بود ... .
شاید اینجا جایی باشه که بتونم بالاخره حرفمو به یکی بزنم.